تبليغاتX
دریچه

 

 

21آذر 58 براي اولين بار به دنيا آمدم .

دوستانم  باز مرا به دنيا آوردند

تنهايي مرا به دنيا آورد

و شعر هم مرا زاييد

و ساز هم

 

اما امروز

        سر زا

              جابري مرا كشت

   

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در یکشنبه 28 مرداد1386 و ساعت 20:25 |

 

 

 

و من

   آزاد شدم

     سايه گسترانيدم

ريشه از خاك بركندم و زبانها را دريدم

و با چيزي از جنس بلا

 در هم آميختم .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 16:55 |

 

 

صبح از خواب بيدار شدم با چشمهايي كه گويي سنگيني وجودم به روي آن فشار مي آورد

و سري كه احساس مي كني داخلش سرب ريخته اند. صورتم را شستم و دقايقي روي صندلي

نشستم تا به خود بيايم  . موقع پوشيدن لباس كمربندم را درآوردم و برانداز كردم ، به چيزي

كه اهميتي براي آن قائل نبودم اما مرا به دوران كودكي برد . زماني كه دايره اي مي كشيديم

و كمربندها را در راستاي شعاع دايره روي زمين مي گذاشتيم و بازي را شروع مي كرديم و

به حد كبود شدن پاها كتك مي خورديم. سوزشي لذتبخش كه حاصل كمرها بود ، شبها تبديل به

دردي جانكاه مي شد.

 

 

و حالا كمربند به دست و دست به كمر فكر مي كنم

چه فرقي است بين آن كمربند بازي و اين بازي عشق كه هر دو مي سوزانند و بعد مي آزارند .

و كمر بند باعث ميشود سرويس را از دست بدهم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در پنجشنبه 25 مرداد1386 و ساعت 18:52 |

 

 

 

تصويري كه از دنيا باقي مانده ، سياه است و سپيد

ولي مثل نقاشيهاي سياه قلم

بوي دود

بوي باد

بي تغييري

دريغ از كنشي نافرجام ، حتي .

كوچه ها بي حس شده اند و صفحه ها سفيد سفيد مانده اند

به آيين سكوت

                كافر شده ايم .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در شنبه 20 مرداد1386 و ساعت 11:56 |

 

 

روزهايي كه گذشت روزهاي فرسايش بود .

روزهاي پلاسيدن روح و نابودي دستان كوتاه من . نهايت بيهودگي ، طفيلي بودن .

روزهايي كه همه چيز آن زرد بود ، آسمان زمين ، دريا ، آدمها . و شايد چشمان من زرد بود !

روزهاي كم دانستن . روزهاي كودن بودن و روزهاي كم هوشي من.

روزهايي كه من خوشبختي ديگران را دزديدم و در قفس استخواني سينه ي زردم پنهان كردم .

روزهاي مردن عشق ورزيدن و به كسي نيانديشيدن. روزهاي پايان من بود.

راهي هموار ، بغضي در گلو ، علمي افزون و دلي بيتاب .

دلشوره هاي بي امان من.

خستگي از ماندن و ماندگي از خسته بودن . فكور بودن و فكر نبودن . سنگيني صدا را شنيدن ، با گوشي ملتهب و جوابهايي چروكيده .

روزهاي ريشه كردن و نرفتن.

 روز هاي صفاهت بي رنجان و خنده هاي بي نهايت از جهالت پايدار.

و روز هاي بعد ... .

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در یکشنبه 14 مرداد1386 و ساعت 19:17 |

 

 

 

من يك سنجاق قفلي زردم

كم به كار مي آيم اما ،

به كار مي آيم .

شعورم در نوك سوزنم است

اما دنيا را به هم مي دوزم ،

كم به كار مي آيم اما مي دانم

مادام كه بقچه ها باز نشوند ، به كار مي آيم

كوچكم اما دلم به قدر همان بقچه هاست .

من يك سنجاق قفلي زردم

از دو پيچش كمر زرد شده ام

از اسارت پا در قيد تن

كم به كار مي آيم اما هرگز به اين نيانديشيده ام كه

روزي دور خواهندم انداخت .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 23:11 |

 

 

من مي روم

و هزاران سال شادي برايتان وا مي گذارم

 

با دلي كه سعي كرد بزرگ شود مي روم

با رويي كه سعي كرد سفيد باشد

                            سرخ باشد

مي روم

و كودكي ام را باز زندگي مي كنم

خاك بازي مي كنم

با درب قابلمه سنج مي نوازم

با دوچرخه تا تيردوقلو مي روم

و همه ي چيزهاي ممنوع را

و همه ي چيزهايي كه مي گفتند : "نكن"

    مي كنم

مي روم

و عشقم را باز نعره مي زنم

فرياد مي زنم ، فرياد مي زنم

تا عقده اش از گلويم بيرون بريزد

آن وقت ، باز مي گويم : "جابري مرا كشت" و

                                                مي ميرم

مي روم

و حلقه اي از گل در دستانم

منتظر مي مانم تا مادرم بيايد

و حلـقه اي كه از هر گلش دنيايي پيداست را

بر گردنش مي آويزم

و مويش را، رويش را، صبرش را، پايش را

حلـقه ي گردنش را

                        مي بوسم

مي روم

و شركاي روزهاي زردم را

دو ستاره ي شبهاي دردم را

اميدان زميني ام را

خواهر و برادرم را

آرزو خواهم كرد

و بوي حضورشان را

                        مي بويم

مي روم

ومي بخشم

 دنيا را به دنيا

عشق را به زمين

كودكي را به زمان

پدرم را به غرور

و دو ستاره را به دو ماه

ولي مادرم را به هيچ كس نمي بخشم

مي روم

مي روم و همه ي چيزهايي كه دوست داشته ام را، از دست مي دهم

بوي باران را

گل هايم را

قلم و كاغذ را

نگاه كردن به دختران زيبا را

بوي چاي دم نكشيده را

با درويش بودن را

دوستانم را

صداي دايي ام را

پياده روي در نادري را

آرزو خواهم كرد .

 

 

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در دوشنبه 8 مرداد1386 و ساعت 22:53 |