21آذر 58 براي اولين بار به دنيا آمدم .
دوستانم باز مرا به دنيا آوردند
تنهايي مرا به دنيا آورد
و شعر هم مرا زاييد
و ساز هم
اما امروز
سر زا
جابري مرا كشت
21آذر 58 براي اولين بار به دنيا آمدم .
دوستانم باز مرا به دنيا آوردند
تنهايي مرا به دنيا آورد
و شعر هم مرا زاييد
و ساز هم
اما امروز
سر زا
جابري مرا كشت
و من
آزاد شدم
سايه گسترانيدم
ريشه از خاك بركندم و زبانها را دريدم
و با چيزي از جنس بلا
در هم آميختم .
صبح از خواب بيدار شدم با چشمهايي كه گويي سنگيني وجودم به روي آن فشار مي آورد
و سري كه احساس مي كني داخلش سرب ريخته اند. صورتم را شستم و دقايقي روي صندلي
نشستم تا به خود بيايم . موقع پوشيدن لباس كمربندم را درآوردم و برانداز كردم ، به چيزي
كه اهميتي براي آن قائل نبودم اما مرا به دوران كودكي برد . زماني كه دايره اي مي كشيديم
و كمربندها را در راستاي شعاع دايره روي زمين مي گذاشتيم و بازي را شروع مي كرديم و
به حد كبود شدن پاها كتك مي خورديم. سوزشي لذتبخش كه حاصل كمرها بود ، شبها تبديل به
دردي جانكاه مي شد.
و حالا كمربند به دست و دست به كمر فكر مي كنم
چه فرقي است بين آن كمربند بازي و اين بازي عشق كه هر دو مي سوزانند و بعد مي آزارند .
و كمر بند باعث ميشود سرويس را از دست بدهم .
مي گوييم " دنيا دروغ است "
خب باشد
ما متحد مي شويم ، زندگي مي كنيم
و دنيايي واقعي مي سازيم
ما توانگر مي شويم
ولي اين چيزها كافي نيست
كسي مي گويد :
" خوشبختيم "
و اين كافي ست .
ما هم دوست را و هم دشمن را ، البته
شناختيم
ما دود درهم شعله ي شمعي بوديم
كه رها شديم
ما در سكوت بوديم
كه چشمانمان ، چشمانمان را نمي ديد
ما آزاد بوديم
در جايي كه رنج كشيدن آزادي ست
مردگاني بوديم با خيالات ممنوعه
در يك قبرستان نا مريي
زمانش فرا رسيد
كه دزد عمرمان بود
ما پشيمان مرديم
تصويري كه از دنيا باقي مانده ، سياه است و سپيد
ولي مثل نقاشيهاي سياه قلم
بوي دود
بوي باد
بي تغييري
دريغ از كنشي نافرجام ، حتي .
كوچه ها بي حس شده اند و صفحه ها سفيد سفيد مانده اند
به آيين سكوت
كافر شده ايم .
يك قصه به من بگو مادر
كه هنوز كوچكم
يك قصه به من بگو كه كوچكم
قصه ي همه ي چيزهايي كه دوست دارم
و وقتي اين قصه را مي گويي در كنارم بمان
حتي اگر خوابيده باشم
صداي تو را در خواب هم مي شنوم
بگذار هميشه دستت روي سرم باشد .
روزهايي كه گذشت روزهاي فرسايش بود .
روزهاي پلاسيدن روح و نابودي دستان كوتاه من . نهايت بيهودگي ، طفيلي بودن .
روزهايي كه همه چيز آن زرد بود ، آسمان زمين ، دريا ، آدمها . و شايد چشمان من زرد بود !
روزهاي كم دانستن . روزهاي كودن بودن و روزهاي كم هوشي من.
روزهايي كه من خوشبختي ديگران را دزديدم و در قفس استخواني سينه ي زردم پنهان كردم .
روزهاي مردن عشق ورزيدن و به كسي نيانديشيدن. روزهاي پايان من بود.
راهي هموار ، بغضي در گلو ، علمي افزون و دلي بيتاب .
دلشوره هاي بي امان من.
خستگي از ماندن و ماندگي از خسته بودن . فكور بودن و فكر نبودن . سنگيني صدا را شنيدن ، با گوشي ملتهب و جوابهايي چروكيده .
روزهاي ريشه كردن و نرفتن.
روز هاي صفاهت بي رنجان و خنده هاي بي نهايت از جهالت پايدار.
و روز هاي بعد ... .
خورشيد به رويم مي تابد
و من
براي پاك كردن كثافات صورتم
نورش را مي دزدم .
در حالي كه مثل سگها درد مي كشم
چشمان حسرت را مي بوسم ،
و از برش مي كنم.
قلبم باد كرده
شعله ام خاموش شده
سازي آهنگي مي سازد و من گريه ميكنم
براي خنده هايي كه سپيدي را تكان مي دهد .
مي گويم
اي الهه ي سخت
حال كه دستم از دستانت رها شده
چون شاخه اي خشك شده از درخت
مرا چون خاك ، له مكن .
با يك ورق كاغذ سفيد ميتوان هر كاري كرد .
مي توان يك قايق ساخت ، به آب انداخت و چشم ها را پر از كودكي كرد .
با يك كاغذ سفيد مي توان آزادي را لمس كرد .
وسعت ذهن را دريافت .
در يك كاغذ سفيد مي توان وجود خدا را ديد .
مي توان روي آن يك شعر زيبا از تو و بهار نوشت .
مي توان رنگ هاي دنيا را در آن جمع كرد و چشمانت را تجسم كرد .
... .
عشق ديو ها بزرگ است ،
يا تو ديو نبودی
يا ، من .
من يك سنجاق قفلي زردم
كم به كار مي آيم اما ،
به كار مي آيم .
شعورم در نوك سوزنم است
اما دنيا را به هم مي دوزم ،
كم به كار مي آيم اما مي دانم
مادام كه بقچه ها باز نشوند ، به كار مي آيم
كوچكم اما دلم به قدر همان بقچه هاست .
من يك سنجاق قفلي زردم
از دو پيچش كمر زرد شده ام
از اسارت پا در قيد تن
كم به كار مي آيم اما هرگز به اين نيانديشيده ام كه
روزي دور خواهندم انداخت .
چرا اجازه دادي مثل بقيه ي شكلاتها
آب شوي در دهانم
در حالي كه مي توانستي شيريني ات را
تا پايان عمر در كامم بريزي .
روزي تو را ديد
بيمار شد
وهمه ي آنچه را كه برايش كوشيده بود
باز باخت
چيزي نبود
آرزويي نداشت
ذهني كه خود را بازيافت .
من مي روم
و هزاران سال شادي برايتان وا مي گذارم
با دلي كه سعي كرد بزرگ شود مي روم
با رويي كه سعي كرد سفيد باشد
سرخ باشد
مي روم
و كودكي ام را باز زندگي مي كنم
خاك بازي مي كنم
با درب قابلمه سنج مي نوازم
با دوچرخه تا تيردوقلو مي روم
و همه ي چيزهاي ممنوع را
و همه ي چيزهايي كه مي گفتند : "نكن"
مي كنم
مي روم
و عشقم را باز نعره مي زنم
فرياد مي زنم ، فرياد مي زنم
تا عقده اش از گلويم بيرون بريزد
آن وقت ، باز مي گويم : "جابري مرا كشت" و
مي ميرم
مي روم
و حلقه اي از گل در دستانم
منتظر مي مانم تا مادرم بيايد
و حلـقه اي كه از هر گلش دنيايي پيداست را
بر گردنش مي آويزم
و مويش را، رويش را، صبرش را، پايش را
حلـقه ي گردنش را
مي بوسم
مي روم
و شركاي روزهاي زردم را
دو ستاره ي شبهاي دردم را
اميدان زميني ام را
خواهر و برادرم را
آرزو خواهم كرد
و بوي حضورشان را
مي بويم
مي روم
ومي بخشم
دنيا را به دنيا
عشق را به زمين
كودكي را به زمان
پدرم را به غرور
و دو ستاره را به دو ماه
ولي مادرم را به هيچ كس نمي بخشم
مي روم
مي روم و همه ي چيزهايي كه دوست داشته ام را، از دست مي دهم
بوي باران را
گل هايم را
قلم و كاغذ را
نگاه كردن به دختران زيبا را
بوي چاي دم نكشيده را
با درويش بودن را
دوستانم را
صداي دايي ام را
پياده روي در نادري را
آرزو خواهم كرد .