من اين دريچه را به روي جابري مي بندم.
به خوني كه از من ريختي سوگند
به آتشي كه در جانم انداختي سوگند
به الهه سوگند
به همت بي همتايت سوگند
به پاكيت سوگند
هر آنچه در خيال بافتم در تو يافتم
مرا به سفري بردي كه پاي رفتنم نبود
و اكنون
پس از آن نگاهي كه بر بلاهتم انداختي
به خدا مي سپارمت
به سرنوشت
باشد كه مسعود شوي .
+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در جمعه 4 آبان1386 و ساعت
22:40 |

