من يك سنجاق قفلي زردم كم به كار مي آيم اما ، به كار مي آيم . شعورم در نوك سوزنم نوسان دارد و دنيا را به هم مي دوزد ، كم به كار مي آيم اما مي دانم مادام كه بقچه ها باز نشوند ، به كار مي آيم كوچكم دلم به قدر همان بقچه هاست . من يك سنجاق قفلي زردم از دو پيچش كمر زرد شده ام از اسارت پا در قيد تن كم به كار مي آيم اما هرگز به اين نيانديشيده ام كه روزي دور خواهندم انداخت .