بهارهايي كه از دور ما مي گذرند را
خزانهايي كه انگور مي فروشند را
خوشه چينها را
نتوانستم بنويسم
ابرهايي كه مي شكنند و مي ريزند را
آرزوهاي ايراد دار را
آن بازيهاي كودكانه را
نتوانستم بنويسم
نقاشي هاي عريان و خاموش را
درياهاي رفيق شده با آسمان را
آنهايي كه چشم به عمر من داشتند را
نتوانستم بنويسم
شبهاي بي صدا را
قلندرهاي مشهور را
مست هاي تنها را
نتوانستم بنويسم
اتاقهاي آفتاب خورده را
قدمهاي مناسب زندگي را
آه ، سؤالهاي بي موقع را
نتوانستم بنويسم
آرزوهاي پخته و رفته را
احساسات به قتل رسيده را
عشقهاي نيمه كاره را
نتوانستم بنويسم
چه چيزهاي زيبايي وجود داشته كه ميتوانستم بنويسم

