... صداي مرد لحـاف دوز را مي شنـوم . صـدا مـرا مي برد به كوچـه هاي نارنجي كودكي.
كه آنجا ، در ترشي و شيريني به دنيـا آمـدم . آنجا كه تاريخ مـرموز نيست و آرزو مي كـني
كنج آن باغچه هاي پاييز بميري.
آنجا که مردان معرفت می ریختند پای نیمکت بچه های مردم و مـزدشان گـچ بود تا بخورند
و دهانشان کف کند برای شب و برای بچه های خودشان .
آنجا كه پينه بستن، كـار دستان مرد كفش دوز بود كه هر روز بـوي پـاي مـلت را مـي شـنيـد
و آنها را وصله مي زد تا فقرشان نريزد بيرون .كفش دوزي كه به خاطر سبيل باد كرده اش
سايه اش را با تير زدند ، دق كرد و مرد ...
... چقدر از کودکی دور افتادیم :
از مزرعه عباس آقا که بوی ریحانش را مفت فروخت . روزی که لودرها زمینش را صاف
ورزشگاه می کردند ناله چغندران مرثیه کودکیمان شد ...

