تبليغاتX
دریچه

 

...  صداي مرد لحـاف دوز را مي شنـوم . صـدا مـرا مي برد به كوچـه هاي نارنجي كودكي.

كه آنجا ، در ترشي و شيريني به دنيـا آمـدم . آنجا كه تاريخ مـرموز نيست و آرزو مي كـني

كنج آن باغچه هاي پاييز بميري.

آنجا که مردان معرفت می ریختند پای نیمکت بچه های مردم و مـزدشان گـچ بود تا بخورند

و دهانشان کف کند برای شب و برای بچه های خودشان .

آنجا كه پينه بستن، كـار دستان مرد كفش دوز بود كه هر روز بـوي پـاي مـلت را مـي شـنيـد

و آنها را وصله مي زد تا فقرشان نريزد بيرون .كفش دوزي كه به خاطر سبيل باد كرده اش

سايه اش را با تير زدند ، دق كرد و مرد ...

 ... چقدر از کودکی دور افتادیم :

از مزرعه عباس آقا که بوی ریحانش را مفت فروخت . روزی که لودرها زمینش را صاف

ورزشگاه می کردند ناله چغندران مرثیه کودکیمان شد ...

 

+ نوشته شده توسط ابراهیم اسدی در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 23:34 |